نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود
من اول روز دانستم که این عهد فکرهایم ته مزه تلخی دارد زین روس که قلم در دست نداشتم می نویسم اما... نه برای تو برای او که نگاهش را دریغ کرده نا مهربان شده با تو بهار را زمزمه میکنم می خواهم از وجود مهربانش که ثانیه ثانیه همراهیمان کند و غبار را از وجودمان بر چیند... دلهایتان در آستانه بهار اماده خانه تکانی از هر انچه است که بوی کهنگی دارد.... تلخی های مرا نیز بتکانید!!! امید که با بهار نو عاشق شوید امید که کسانی که دوستشان می دارید قدر دوست داشتنتان را بدانند... امید که خنده مهمان همیشگی لبهایتان باشد... امید که تندرست و تنومند باشید و سال نو بیشتر به ملاقات مهربان یار روید که شما و من را فراموش نکند... امید که لحظه ی تحول و تحویل سال لحظه ای دمی بیاد من باشید و با قلب و روح پاک پر ازاحساستان مرا دعا کنید ... امید که اشکی از چشم زیبایی جاری روزگارتان سبز.... روز نوشت : دیروز وقتی از سرکار میرفتم خونه دنبال یه نقطه روشن بودم! دنبال یه چیز که رنگ امید داشته باشه همینجوری که با نگاه جستجوگر میرفتم یه جوونه روی درخت چنار دیدم...امید وجود داره دنبالش بگردین ! پیدا میشه!!! یه موقع هایی آدم حس میکنه که باید استیناشو بالابزنه و همت بکنه و زندگیشو خوشکل کنه من الان تو اون موقع ها هستم و تصمیم گرفتم واقعا یه کارهایی صورت بدم اول از همه که باید برای خودم برنامه سفر بزارم چون نیاز مندش شدم دوم اینکه چنرتا کلاس ثبت نام کنم اینکه چه کلاسایی نمیگم اما میگم کارهامو که مثلا از شماها خجالت بکشم و انجام بدم کارهامو سوم اینکه نهایت سعیمو بکنم که از کسی کینه به دل نگیرم و یکم صراحت بیان داشته باشم یعنی اینکه راحت صحبت کنم بخصوص مواقعی کا ناراحت میشم .... این 2ماه گذشته از یه نفر ناراحت بودم و ثانیه ثانیه این ناراحتی داشت تقویت میشد... و حتی اگه کوچیک بود خودم داشتم خیلی اونو بزرگش میکردم تا حدی که ... و این بده خیلی بده!!! اگر کسی از شماها هم اینجوری هستش این عادتو ترک کنه و ببینه که چقدرخوبه این حس!!! و برای من در این زمینه دعا کنید که موفق بشم.... تو سال جدید میخوام واسه ادما ارزش فرا میلیاردی قایل بشم چون دیگه میلیارد خیلی بی ارزش شده!!!! مرگ فوق العاده نزدیکه تو سال جدید میخوام حواسمو بیشتر جمع کنم .... من زنده بودن رو بیشتر از مردن دوست دارم وباید سعی کنم استفاده کنم از زنده بودنم! تو سال جدید میخوام سعی کنم که به اموراتم بیشتر توجه کنم و با خودم شبیه کمد رفتار نکنم !! تو سال جدید میخوام این خصیصه ی بسیار خوبمو تقویت کنم که هنگامی که از بشر رفتار زشتی صورت گرفت cut کنم قبلا فکر می کردم این اخلاقم بده اما الان فهمیدم خیلی هم خوبه .... شما ارزشتون فرا میلیاردیه چون ادمین اگر که حس کردین کسی هزار تومن هم میخواست از ارزشتون کم کنه بهش حالی کنید که یه قرون نمی ارزه چون ادم نیست با همین دیدگان اشک آلود، به شکوفه، به صبحدم، به نسیم، ما که دلهایمان زمستان است، ما که پای امیدمان فرسود، سر راه شکوفه های بهار میدانم حالا همان نهایتی هست که بی نهایت از آن بیم داشتم حالا دیگر با این کفش های خسته زودتر از حدیث پلک هایت به انتهای دنیا میرسم.. این روزها که عاطفه ات اسیر بی مهری مدعیان مهر شده ... تنهایش مگذار مهربانم!! خسته ام و غبار خستگی شانه هایم را به زانو در آورده لحظه ای تاب نگاه غریب را ندارم عزیز برتر , یاریم ده! از این خانه باید رفت ... این خانه دلگیر است .. فردا کمی دیر است ! امشب هم دیر است... عاطفه ات کم طاقت شده .... زیبانگار یارم با دل من بساز بسان خوب رویانت....! همین بود هشدارت بر من: آنقدر دستهایت را باز نکن ، کسی تو را در آغوش نمیگیرد ، ایــســتــادگــی همیشه تــنــهــایــی میاورد همیشه در سختی ها به خودم میگفتم: "این نیز بگذرد"... هنوز هم میگویم، اما حال میدانم آنچه میگذرد عمر من است نه سختی ها ! مهربان یار... اوقاتمان مانند شکلات 87% شده است... دلمان برای بودن شما لحظه ای فقط و فقط لحظه ای بی تاب شده است... ظاهرا که شما جایی دور برای مسافرت مشرف شده اید؟! و آنجا بسی و بسیار و خیال آمدن ندارید... زیبانگار ... ما در انتظار از کنار خانه ما گذر کنید... رحمانا... دلار گران شده است ... و از آنجا که شما دیر زمانیست در سفر ما پول داریم دل خوش نداریم ... من هم بجای شما بودم همانجا میماندم... و این جوجه های جینگیل فینگل خلاصه اینکه مهربون جون : امشب شب یلداس... با هم بخوایم و برای هم بخوایم که امشب و باقی شبهامون دلمون شاد و تنمون سالم باشه حتی بلند ترین شب سال هم به صبح می انجامد.... فراموش کن غصه هایت را فردا را بساز... ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمدهایم یجا خوندم : وقتی وبلاگ نویسی تند تند پست وقتی که مدت ها می گذره و چیزی اصل اینه که اونی که حالش خوبه و من تنها تمامِ فاصله ها را پیمودم. دل نوشت: در امتداد خستگی .... نمی دانم امروز چندمین روز عمریست که از خدا گرفته ام ؟! و حال محاسبه نیست مرا ؟! عاطفه بیست ساله؟ سی ساله؟ صد ساله ؟ فرقی نمیکند.... مهم روز هاست که می روند ! روزی که دوباره به تو نزدیک می شوم را نمی دانم !! اما اگر قرعه به نامم افتاد و حال آمدن نداشتم خواهش می کنم اصرار نکن زیبا روی مهربانم!!! امروز حرف تازه ای نست مرا با تو بگویم ! باطنم میل به تو داشت و انگشتانم آرام آرام بر این مربع های کوچک بی معنی پرمعنا بوسه زدند... من چندمین نفراین میلیارد ها نفرم؟! می دانی چرامی پرسم؟!! نمی دانی... خودم هم نمی دانم.... اما میدانم صف با سرعت زیادی جلو می رود عجله نکنید آرام
آرام...
خوشبختی کوچک نیست ! باید همه و همه و همه دستانمان را باز کنیم و از تو مهربان بخواهیم آن را میان این بزرگی نهی و ما آرام آرام به اندازه دستانمان که گواه قلبمان است از آن نصیب شویم.... روز نوشت: پاییز که می آید، تمام تویی که سرازیر می شوی در تک تک ثانیه ها و ... باید
له شد، پاییز فصل خوبیست ، فصل تو... چه حسی دارین اگه تولدتون روز عاشورا باشه و یه عالمه ی مردم تو خیابون رو سرو سینه خودشون بزنن آخه خدا روز نبود دیگه؟!!! ای بابا... دیروز به آقا جلال گفتم واسم قورمه سبزی بگیره بعد یه هفته که این همه هوس کرده بودم رفته جوجه کباب گرفته با برنج پاکستانی !!!!!!!!!!!!!!!!!!! روم نشد بدم کبوترام بخورن والا... امروز میخوندم که جنایت میدان کاج تکرار شد.... یعنی خداییش تو این یکی آدم میمونه والا .. آخه احمق یکیو میخواستی که لیاقتشو نداشته یا اصلا دوستت نداشته .. باید بری یکی دیگرو بکشی؟!! کلا کشتن رو هضم نمیکنم... راحت ترین شکنجه کشتنه... اگه کسی بهتون خیانت کرد اصلا ناراحت نشین ... خیلی مسخرس ناراحتی واسه این چیزا و هوس نکنید برین شخص سوم رو بکشین .. باز کشتن خائن نرمال تره والا ... آخه به شخص سوم چه؟!!
اما فهمیدن این چیزا یه لطف از طرف خداس ! تا زمان بیشتری رو تلف نکنید .. غصه زمان تلف شده گذشترو هم نخورین چون بر نمیگرده!!! این موضوع هابه من چه .. حالا یه خبر خوندم جوگیر شدم!! سخنرانیم گرفته... دوست داشتن زور و اجبار نیست که یه عمر یکیو دوست داشته باشی ... خودت باید سعی کنی اونی که دوسش داری همیشه دوستت داشته باشه.........! عرضشو نداری خب حقته که بره با کسی که بیشتر دوستش داره ... ( وای چی گفتم ، والا.... ) تحمل یدونه مرد هم کار راحتی نیست ... ببین اون خانومه تحت چه فشاری بوده که مجبور شده دو تارو همزمان تحمل کنه !!! ای باباااااااااا........... بلاگمو فیلترمیکنن؟ نمی کنن؟ هر دو گزینه صحیح می می می باشد؟!! آقایون عزیزخواننده هم ناراحت نشن به دل نگیرن .. فحشم ندین.. کلا بخونید و برین خط بعدی حالا من یچیز گفتم شماها به این خوبببببببببببببیییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!! تعجب نکن! این منِ زنده این منِ خوشحال این منِ دیروز روز ها همان روزهاست !! بودنت را نمی خواهم ... سخت نگیر ماهِ من! و .... و.... و.... عاطفه ات که دست برایت تکان میداد را یاد داری؟! او را ببین که بی عاطفه نشوی... او ساخته دستان مهربان توست بودنش را انکار نکن !!! از آن توست بر ان مسئولی! از بی مسئولیتی توست که بندگانت این گونه شده اند؟!!! هر روز و هر روز دوباره و دوباره درک میکنم که از چه رو بود که آن همه خودت را تحسین کردی خالق !!! تبارک الله!!! چقدر دلم میخواست الان تو این شهر مرداب گونه نمی بودم ، چقدر دلم میخواستم که الان کنار مردمایی بودم که دلاشون شبیه چشماشون بود .. صاف صاف... یا یجایی که اصلا ادمی توش نبود ! نه که پاییز خوب نباشد نه! اما این روزها درونم پاییز شده ... و گذشته برایم بی رنگ ! مهربان یار اگر میان بازی های شادمانه ات تکان تکان های دل مرا حس کردی یک تلنگر برایم کافیست از سوی تو ... شاید این پاییز که بگذرد درد دارد به خودت شکایت کرد... تجربه ثابت کرده که من هر موقعی نباید مطلب بنویسم این چهارمین نوشته ای هستش که این مدت می نویسم و آپ نمیشه شاید تصمیم گرفتم اینو تو بلاگ بیارم نمیدونم ...اما یه موقع هایی واقعا واسه نوشتن حرف زدن گوش دادن مناسب نیستش! اینکه دل نوشت و روز نوشت! هم دیگه فرق نمیکنه همه با هم قاطی شده... یه لینک میزارم اینجا گوش بدین ، نمیخوام غروب جمعه کسیو بدتر ازاینی که هستش بکنم اما خب خوشگله! اگه موقع گوش دادن دلتون غصه ناک شد چشماتون بارونی شد... http://iranava.ir/App/TrackDetails.aspx?TrackId=1917&CdId=243&PackageId=169 اون ته تهاش هم منو دعا کنید ! تا حالا صبح جمعتونو با دیدن اشک مامانتون شروع کردین ؟! بعد از اینکه با تمام فشار وتحمل و کنترل خوابشو واستون تعریف و سعی میکنه که اشکش نیاد.. اما شما موقع صبحانه خوردن متوجه اشکاش میشین و حالا نوبت شماس که خودتونو کنترل کنید که مجلس روضه خونی راه نیافته ! خلاصه اینکه زمین و زمان و آسمون و هرچی و هرچی دستاشونو تا اونجا که تونستن به هم گره دادن که شمارو مچاله کنن! و این وسط کاملا یه نتیجه باقی بمونه که اونی که اون بالاس رفته شمشک اسکی... حواسش به ما نیست !!!همین الان که دارم اینارو می نویسم دارم سر زنگ هندسه و پلنگه ، پلنگه چشم قشنگه گوش میدم ... اما این که بجای یذره قر دادن چرا این اشکا داره گلوله گلوله میاد و نمی دونم؟!! چقدر خوب! قد کشیده ای؛ بزرگ شده ای؛ راه رفتن آموخته ای. فقط یک چیزی که وقتِ تمرینِ راه رفتن همیشه همین بوده!چیزی میان دست هایم قرار نمی گرفت مگر از میان دستان کسی چیزی را بردارم!!! بر خودت ببال بندگانت دزد شده اند و دل و وجود و همه و همه چیز را از یکدیگر می ربایند و تبارک الله!!! تبارک الله... تبارک الله!!! اینکه من نمیتونم در مورد کارمو این چیزا حرف بزنم خیلی بده البته کم کم مسائل امنیتیو رعایت میکنم و سطح دسترسیو محدود و بعدشم میشینیم دور هم خاله زنکی..... خلاصه اینکه یه هفته گذشت و این یه هفته اندازه ی یه سال بود مثل اسرا درس میخوندم فقط .... امشب که من دارم می نویسم شب تولد امام رضاس البته اینکه کی آپ کنم با خداس... من امسال بسی و بسیار دلم میخواست برم مشهد یکم بد عادت شدم اخه همیشه هر سال میرفتم بعضی وقتام سالی دو بار اما الان خیلی وقته نرفتم یه عده یهودی هم دوروبر من هستن که هرچی گفتم یکی منو ببره انگار نه انگار... خلاصه من الان دلم میخواد غصه غصه ایشالا که همه ی اونا که آرزو دارن تو دلشون امام رضا واسطه بشن و از خدا براشون صلاح بخوان اونام که ارزو ندارن البته فکر میکنن ندارن خدا بره تو دلشون و اونارو در بیاره ما دو روز پیش یه کلم خریدیم گل کلم اومده 4 وعده است داره ازین به ما میده میخوریم زندگیه داریم؟!!! اخه کلم غذاس مگه؟! ای بابا ای بابا خدا اینم خودش یه ارزوس مامان مارو به اشپزی علاقه مند بکن یعنی صبر بده بهشون! وای اگه به گوشش برسه همینو نمیده بخوریم ! ما سر کارمون یه اقا جلال داریم که بخش مهم زندگی من با ایشونه یعنی چایی.... اما اصلا به کارش علاقه نداره .... فقط میخواد دهن مارو ببنده ! اخه عزیز من چایی اصول داره ... من تا ساعت 4:30 زندگی خیلی سختیو دارم خدا نصیب نکنه! کلا من خودم نیستم نشستن برای من خیلی سخته چون پاهای عزیز من دوست دارن صاف صاف کنار هم باشن و گاهی تو هوا تاب بخورن اما این بدبختا اونجا مجبورن از هم دور باشن و خمیده بشن و اویزون باشن زیر میز من دلم خیلی واسشون میسوزه گناه دارن !!! در روزهای اول کاری منو مجبور کردن دروغ بگم میگن گوشیو بردار بگو نیست.... شغله ما داریم؟؟؟ اونجا حتی نمیشه لواشکای جومونگو شق شق پوستشو بکنی دونه دونه بندازی بالا ... من شغلمو دوست ندارم خلاصه کلا من شغل داشتنو دوست ندارم من فقط پول داشتنو دوست دارم که هوار هوار خرجشون کنم اما اینکه من شاکر نباشم خدای خودم رو خیلی بده و بی انصافی ... اینو بقیه میگنا من نمیگم! این خواهرم ! بهاره! نیم ساعت از من دیرتر میره رب ساعت از من زودتر میاد میگن پول از من بیشتر میگیره آخه خدا کرمتو شکر عدله تو داری؟؟ اون خواهرم! اولی !خاطره !سر کار نمیره ، یعنی میپیچونه اکثرشو، اما خب حقوق میگیره رقم قابل توجهی هم میگیره ... اون یکی خواهرم ! فهیمه! سومی! میره میشینه درد و دل مردمو گوش میده حقوق میگیره اونم باز خب پولیه واسه خودش ... اونا راضین این منم که ناراضی ام چون دگرگون شدم یعنی سیستم بدن من بهش نمیسازه زود بخوابه زود بیدار بشه ... شب واسه بیدار موندنه شب همه چیز توشه ... حتی سرعت اینترنتم بالا میره! اون خواهر فوق الذکرم خانم خاطره آدم خطرناکیه اما میشه روش حساب کرد درس های خوبی به آدم میده واسه زندگی یه اعتقاد عمیق داره واسه کسایی که از زندگیشون نا را ضین و اون این هستش که از مرگ موش استفاده کنه و بخورونه به طرف .... و کلا کارو با خودش وفق میده نه برعکس!!! ای روزگار.... بهاره صبحا اصلا نمیزاره من حرف بزنم خودشم رو دور کند حرف میزنه دقیقا تا زیر پل حرفاشو میزنه بعدشم خدافظی میکنه میره موقعیم که میاد میگه داغونم داغون تو چه خبر ؟! تا میام حرف بزنم شروع میکنه تا سر ریحانی ... ای روزگار... سارا هم سر کار میره و کلا یهودی شده اصلا انگار نه انگار ... منمو منمو من .... ادم گلابی بشه بهتر از اینه بشه بچه اخر یخونه.... چقدر الکی حرف زدم همینجوری.... اما خب لازم بوده لابد ... تولد امام رضا مبارک باشه به خودش البته ... به شما چه که تبریک بگم؟!! راستی... دعا کنید من زود برم مشهد باشه؟! برم دعاتون میکنم ... قول ... زنونه!!! ( مردونه اعتبار نداره ) روز نوشت: این شفق است یا فلق مغرب و مشرقم بگو من به کجا رسیده ام جان دقایقم بگو آینه در جواب من باز سکوت میکند باز مرا چه میشود ای تو حقایقم بگو جان همه شوق گشته ام طعنه ناشنیده را در همه حال خوب من با تو موافقم بگو پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا شاعر مرده ام بخوان گور علایقم بگو با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش منظره های ابر را با من سابقم بگو من که هرآنچه داشتم اول ره گذاشتم حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو یا به زوال میروم یا به کمال می رسم یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو من به کجا رسیده ام جان دقایقم بگو چقدر دلم واسه روزای زمستونی تنگ شده اینو الان فهمیدم که انگار تو عرشم... از اینکه هوا خیلی سرد باشه و من دور خودم پتو بپیچونم خیلی حال میکنم الانم همین جوریه ساعت 3 نیمه شبه هوا بارونیه یکم و خیلی سرد و بسی و بسیار دو نفره ... ها ها ها کاش یکم پنجره اتاق من ایمنیش بیشتر بود و من میتونستم این ساعت پاهامو آویزون کنم و لبه پنجره بشینم و چایی بخورم ( بین خودمون باشه به هیچکی نگین اینجور موقع ها خیلی هم دلم میخواد که کاش پسر بودم و سیگار هم داشتم و میکشیدم ) حالا من اینجاشو بلند نمیگم!! اما متاسفانه اگه اینکارو کنم طی دو سه دقیقه من میافتم تو سر آقای نگهبان و از شمال تا میدون هروی و از جنوب تا بزرگراه رسالت از صدای این انفجار مهیب از خواب بیدتر میشن منم چون خیلی با فرهنگم این کارو نمیکنم.... یروز اراده کردم که عاطفه زشته تو بزرگ شدی باید پول در بیاری واسه خودت و دستاتو بکنی تو جیب خودت و از پول خودت انزر پنزر بخری و این شد که من هر هفته 1000 تومان روزنامه و هفته نامه خریدم و تا جایی که تونستم رزومه فرستادم و مصاحبه رفتم و امتحان و این چیزا... فصل بهار بود و تصمیم بر این شد که تدریس خصوصی کنم اولاش خب خیلی می ترسیدم کلی سیستم امنیتی پیاده کردیم بهار می برد منو مامان آدرسارو داشت اما دیگه عادی شد دیگه نمیدونستن اصلا کجام خلاصه دکون ما گرم و گرم تر شد این شهرم ماشالا فقر آی کیوش زیاده به جایی رسیده بودم که مثل اسب تا شب ازین خونه به اون خونه میرفتم شب که میومدم دخلمو میشمردم و حال میکردم و فهمیدم که من میتونم اونقدر که میخوام پول در بیارم و این شغل اونقدر به من درس و تجربه داد که تا آخر عمرم ازشون استفاده میکنم خونه های مختلف آدمای مختلف زندگیشون آداب . رفتارو همه چیزو همه چیز ... خلاصه الان که بهش فکر میکنم خوشحالم ... الان مامانم بمن گفت قشنگ!! منظورش این بوده که من خوشگلم ؟؟ یا نه همینجوری الکی...؟!! هی دارم خودمو بو میکنم حال میکنم ... رفتیم هایلندو خالی کردیم رو هیکلمون .. حال میده امتحان کنید واسه چی پول میدین عطر و ادکلن ؟! هان .. بسی و بسیار من به این پدیده عطر و ادکلن ارادت دارم و همچنین مباحث آویز کردنی از خودمان ... بعضی وقتا فکر میکنم این هزینه هایی که برای همچنین و چنان کارهایی اختصاص داده ام تا بدین روز می توانست مرا به یک حاج بلالی تبدیل کنید ... حالا هر چی هم بهاره میخواد بگه : وای اینقدر جالبن واسم اینا که جلو ویترین طلا فروشی ها وامیستن..... اهالی محل ایشان رو میشناسند اونام که نمیشناسن خوشا بسعادتشون یه غیبت کمتر شنیدند... من بقول یک دوست امروز بیزینس وومن شدم ... قبلا که تو کار دلار بودم حالا تو کار سکه... میرم فردوسی شرمم میاد همه سیبیل دارن بجز من.... آهان اینارو بگم امروز تو مترو یه آقا خانوم با هم راه میرفتن... خانومه دوتا کیسه خرید دستش بود اقام دستاش تو جیبش شیلنگ شیلنگ قدم رنجه می فرمودند خداییش این آدمارو بگیری مفصل بزنی کمشونه!!! خب مردتیکه مردی ! درست! سیبیل داری! درست! صدات از تو لوله در میاد درست ... یه زحمتم به تن مبارک بده یه زره خجالتم به وجود نازنین اون کیسه هارو بگیر دستت یوووووز لس مصرف کننده!!!! ( شما ها ببخشید ... با شما نیستم که...) آهان حالا اینجاشو بشنوید سوار تاکسی شدم خدا هم بیکاره ازین همه آدم کیو میندازه کنار من... یه آقای آخوند تپل مپل! اندازه من نه! خیلی گسترده تر....خداییش فکر کنید بمن چی میگه؟! نامردی نکنید بخونید ... اول فکر کنید. بمن میگه میشه برین اونورتر خواهر ؟!!!!!!!! خداااااااااا دیگه بگو بیاد امام زمان.. برعکس تر ازین بشه زمونه چی میشه آخه!!! بهش میگم میخواین درو باز کنم برم بیرون ؟؟ کجا برم آخه... لعنت بر شیطون! نه که عاشقش شدم میخوام بخوره بهم... مردک! دیروز به یه مسئله فکر میکردم که درسم خیلی طول کشیده منطقا نه ها اما اون موقع که من تازه قرار بود مهندس تر بشم کرایه رسالت پونک 800 بود فکر کنم اما دیروز 1400 جلل الخالق... وقتی میرم دانشگاه روحم شاد میشه دانشگاه و کتاب خونه ملی واسم دو تا جای خوشمزه هستن اولا که دانشگاهمون خوشگل زیاد داره بعدم اینکه چیز زیاد میبینی میشنوی و آدم هم گنجایش داره تا آخر عمر چیز یاد بگیره مگه بده... دکتر نجفی ( مدیر گروه ) دستشو بسته بود من از ساعت 10 تا 1 پیش ایشون بودم تو این فاصله با جرات میتونم بگم 19 20 نفر اومدن و رفتن و هر کی اومد گفت دکتر خدا بد نده دکتر چی شده؟! و این بنده خدا هی واسه همه توضیح داد ولی انصافا من بودم به نفر دهم میگفتم مررررررررررررض به تو چه!!! خوش بحال این آدمایی که این همه اعصاب دارن و این همه آرامش.... دل نوشت : آن چه یافت می نشود آنم آرزوست از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست کاش می آمدی و از عظمت وجودت همه ی غبار ها بلند میشد و کاش تو بودی و زیبایی بودنت کنارمان ما را نزدیک به معصومیت ابتدایمان می کرد تو نمیدانی ما از حالمان چه بیزاریم ...نمیدانی... باور کن همه در انتهایی ترین جای دلهایمان آنجا که جز تو راهیی برای نفوذ ندارد فقط و فقط تو را میخواهیم ما خسته شده ایم از این همه تاریکی و اما تو این را نمی دانی این روزهای روزهای شادی ما نیست ما در خوشی غرق نشده ایم ما در انتظاریم همین! هنوز زاد و ولد ادامه دارد این معنایش این است که ما را میبینی برای تو آسان ترین کار همین است که بار دگر قلم بر دست گیری و اوضاع مارا رنگ دیگری بزنی رنگ سال گذشته را دارد ، همه لحظه های امسالم
دل نوشت :
که با من می کنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
تا همه چیز دنیا را با چشم عاشق ببینید که روزگار بر شما خوش باشد!!
نشود مگر اشک شوق...
از همین روزن گشوده به دود،
به پرستو به گل به سبزه درود!
به بهاری که میرسد از راه،
چند روز دگر به ساز و سرود.
ما که خورشیدمان نمی خندد،
ما که باغ و بهارمان پژمرد،
ما که در پیش چشم مان رقصید،
این همه دود زیر چرخ کبود،
گریه سر می دهیم با دل شاد
گریه شوق با تمام وجود!
امشب همین امشب..

بشما خوش می گذرد
نشسته ایم می شود از آن مکان زیبا که در
آن کنگر میل نموده اید دل کنده و ثانیه ای ، دمی ، نفسی
بسر میبرید حدس این حقیر این است که در مهد دلیران سر نمیکنید و همچنین حدس دوم
حقیر بر این است ، شما در بلاد کفر یا در کشورهای همسایه اشان اوقات میگذرانید...
با پولهایمان برایتان بلیط خریداری میکنیم که سفرتان راحت تر و کم هزینه تر
باشد!!!
را فراموش میکردم!!!
می گذاره یعنی حالش خوب نیست،
نمی نویسه معلومه حالش خوب نیست . . .
اصولاً وبلاگ راه نمی ندازه !
امروز دستم را نگرفتی



تازه از دیدار ِدستهای تو برگشته بود
.
.
.
و گرنه دلتنگی
همان دلتنگیست...
آخرش یک روز
تکلیف این بغضهایِ فروخورده
این حرفهایِ در سکوت مانده
و این نگاههایِ خیس را
روشن می کنیم...
نه نامی از من بماند
نه نشانی از تو.
شاید این، پاییز ِ آخر باشد...
وقتی نمی شود
از خودت
تکلیف اینهمه گُل
لگدمالشان کرده ای
چه می شود؟!



و مادر عزیز ظاهرا خوششون 

۳۶۵ حسرت را ، همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن ، من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی ، که به تکرار می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید، مژده ی تازه ی تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد ، زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه اضداد، حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم، هم نمی دانم از چه می نالم
| Design By : Night Skin |

