نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود

از تو عبور می کنم

فقط نگاه می کنی

من اشتباه می کنم

تو هم گناه می کنی

به من نگاه کن،بزن

فقط سکوت می کنم

به من نگاه کن بگو

کجا رو زیر و رو کنم

به من نگاه کن برو

فاصله باورم بشه

 

روز نوشت و دل نوشت :

 

دستانم شاید . . . اما دلـــ ــــ ــــم نمـی رود بہ نوشتن ! این

کلمات بہ هم دو ختہ شده کجا و من .....؟

این بار . . . نخوانده مرا بفهم !

من رو به راهم.... رو به راهی که رفتی... رو به راهی که

ماندم.... و وای ازاین ماندن!

 

ای وای از این ماندن

 

اتهام ما اینه که بهترین حرفامونو نمیزنیم ، تایپ می کنیم!

 

من کجای این نمایشم که هر روز تفسیر و تعبیر میشم؟؟

 

بی عاطفه شده ام نسبت به همه ی بودها و نبودها

 

اما چشمانم هنوز درونشان عاطفه دارند

 

کاش فقط نگاه می کردی

 

مهربان یار که دیگر مثل سابق نمی دانم به کجا نگاه کنم و تو مخاطبم باشی

 

باورهایم فرق کرده

 

اما درونم باز هم فقط تویی

 

فقط تویی که درد را میدانی و درمان نمیکنی

 

میدانم که هستی

 

اما بیشتر باش

 

کنارم باش... نه!!! کنارم نباش تکیه گاهم باش..

 

نمیخواهم باور کنم که روزی تنهایم بگذاری

 

کاش کسی مرا انگونه که من تورا باور دارم...باور داشت

 

نبودنت دیوانه وار عاشقترم میکند

 

کاش کسی مرا انگونه که تو را دوست دارم...دوست داشت

 

کاش باران می بارید و من و من ومن و تو وخیال تو به باران پر و جان میدادیم

 

کاش باران می بارید تا نمی دیدم که تو هم بغض داری...

 

کاش ...

 

کاش...

 

ای کاش اشتباه نمی کردیم!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱۱ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط عاطفه نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۸ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط عاطفه نظرات () |

به چه مینازی انسان.......

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٩ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط عاطفه نظرات () |

 

دل نوشت :

اشک سه حرف دارد

برای تو می نگارم

کاش می دانستی که من سکوتم حرف است....

کاش می دانستی مرا...کاش نگاهم را می دانستی و ای کاش..

دنیا را بغل گرفتیم ...

گفتند امن است!!!

 هیچ کاری با ما
ندارد .

خوابمان برد....

 بیدار شدیم
دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم



چه جانانه می نوازی این سنتور هزار آهنگ را

دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!"حــــال
مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ

خـــــــوب

.... اشک خیلی حرف دارد.

 

روز نوشت:

امروز رفتم بانک پایین محل کارم وقتی که به بانک رسیدم  دیدم

یکی از آقایون خدماتی دارن ازباجه پول میگیرن و من دیدم که

ایشون پولاشون رو گرفتن و با دستگاه شمارنده

هم پولشونو شمردن!!!

خب ای تا اینجای ماجرا!!!

من اومدم بالا و بعد از چند دقیقه دیدم که اون آقای خدماتی

نشسته تو کریدور و داره گریه میکنه چون یه آقای مسن خیلی

مظلوم و آروم هم هستش دل آدم با اون صحنه

ریش میشد!!!

و من روم نشد جلو برم به همکارم گفتم که این اقا داره گریه

میکنه ...همکارم با تعجب اومد و ازش پرسید چی شده و اون اقا

با همون گریه و زاری گفت کل پولمو و مدارکمو زدن.....

و اینکه من اون لحظه چقدر داشتم از غصه دق میکردم

بماند...وهمش تو فکرم این بود که چقدر میتونم بهش بدم...

همکارم هم رفت از چند نفر پرسید که اگه موافق باشن پول

بزارن بدیم بهش...

 خلاصه سرتونو درد نیارم!!!

به اقایون دفتر گفتیم که این بنده خدا داره گریه میکنه اینجوری

شده دریابینش اونام بندگان خدا رفتن دنبالش که صحبت کنن

ببینن چی شده!!!!

حالا همه ناراحت تو این فکر که نامه بزنن به این بنده خدا پولی

بدن و .....با چند نفر که صحبت کردیم بیان شد که فاصله بانک تا

اداره ما که کمتر از 100 متره و هم محدوده اداره ما دوربین مدار

بسته است و هم محدوده بانک... پس میشه پیگیری کرد!

اقایون از این اقای خدماتی خواستن که بیاد و برن بانک و اعلام

کنن و با حراست دوربینارو چک کنن!!!!

حالا همه این مدت این اقا داره گریه می کنه!!!

اما این اقا گفتن که نه نمیخوام! من از پولم گذشتم . دزد رو واگذار کردم به خدا... اون

پول دیگه بر نمیگرده!!!

خب....

میشه همچین چیزی؟!!!!

خلاصه اقای معاون ما ظاهرا میخواد که مدیر خدمات بیاد و این

اقارو راضی بکنه که بره اعلام کنه و پیگیری گناه داشته خب!!!!

اونام میانو هر چی میگن این اقا راضی نمیشه که بره!!!

باز از من پرسیدن مطمئنی دیدیش گفتم بله من ایشونو باپول

دیدم از بانک اومد بیرون....

خلاصه ...

این اقارو مجبور میکنن که در کمدتو باز بکن میگه کلید ندارم

میگن خب میشکونیمش و ...

بعد باز میکنه و پول و همه چیز توش بوده....

حالا دیگه دل شکسته ما و .... اشک های این اقا... اینکه چی شد که ما این شدیم ... چه بر سرمان "آمده و   .... خواهد آمد با شما ......

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط عاطفه نظرات () |

 

 

ماه من!



غصه اگر هست، بگو تا باشد!



معنی خوشبختی،



بودن اندوه است ...!



این همه غصه و غم، این همه شادی
و شور




چه بخواهی و چه نه! میوه یک
باغند




همه را با هم و با عشق بچین ...



ولی از یاد مبر؛



پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است
پر از یاد خدا




و در آن باز کسی می خواند؛



که خدا هست، خدا هست



و چرا غصه؟! چرا؟!؟

 

در قدمت سربنهم تا که
بیایی

دل برده ای از دست من
جانا کجایی

بیاای نسیم آرزو برای
دلم قصه بگو از خاک کویش ...

فکر فکر فکر که قبلا اینو کجا شنیدم

و صدای تق تق که  داره میخوره به پنجره اتاق نیگاه میکنم که ببینم چیه ..

یه چیز عجیب غریب  که با یه نخ آویزون شده!

و 4تا کتاب که جلو چشممه و نمیدونم اینا از کی باز شده روبروی من هستن و من

 مدتهاس که نه نیگاشون کردم نه ...

و پیام های امنیتی که زر... زر... میاد روی مانیتورم همشم کشکه!!!

یه سوالیه که من خیلی بهش فکر میکنم!! مهربون جونم تو قبل اینکه منو بسازی

قبلش طرح داشتی؟ فکر کردی؟ نمونه ساختی قبلش؟  یا نه همینجری الی الله

استیناتو بالا زدی  ...

کلی به کارت ایراد وارده...  تازه من کلی هواتو دارم خیلیاشو سعی میکنم قایم کنم ک

سی نفهمه!!! دمت گرم...

 

یه وقت هایی یه چیزی اونقدر غصه ناکت میکنه که 100 تا چیز نمیتونه یه ذره

خوشحالت کنه و نمیدونی چرا...

مثل اون بار که سروش گفت اون حسن یوسف رو گل فروشی فروخته بود... من هیچ

تعلق خاطری بهش نداشتم اما اون لحظه که گفت فروخته ، فکر میکردم سروش باعث

شده که من یه چیزی از عزیزترینهامو از دست بدم ...

این که یه چیزایی چرا یهو اینهمه با ارزش میشه و یه چیزایی یهو اینقدر ارزششو

واست از دست میده....

نمی دونم دلیلش چیه؟!

تا به اینجای متن مال حدودا سه هفته گذشتس و من اونو نیمه کاره رها کردم چون

مصلحت بود...

قول داده بودم  مثبت اندیش باشم اگه دفعه قبل می نوشتم یه عالمه انرژی منفی

میفرستادم واستون!

 

بدون ماژیک هایلایت واتودم  حس ادمای فلجو دارم جامدادیمو

این پرینتیه روبرو جا گذاشتم  مطمئنم اااا حالا میگه گم شده

اینقدر حس بدی دااااارم همه ی چیزای توش با 20 هزار تومن بر میگرده اما ای کاش ناراحت

صدهزار تومن گم کرده بودم قهر

امروز من ثبت نام کردم برای قرعه کشی حج عمره  محل کارم

نمیدونم چرا یهو اینقدر دلم خواست برم حس اینکه یه معامله

با خداست...فرشته

فقط بهش گفتم  بهم ثابت کن که منو هنوز میبینی...پله هارو که

میرفتم بالا تا طبقه 7 ( وقتایی که عجله دارم یا استرس فکر

میکنم پاهام زودتر از اسانسور میره ) همش اینو بخدا میگفتم

ببینم کی برنده میشه یه عالمه  اسم رو میز بود اسم اولو

برداشتن اقای... اسم دوم   خانوم   من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 و چقدر اون لحظه برام سخت بود که جلو اشکمو بگیرم و چقدر

جای کسایی خالی که من دلم میخواست فشارشون بدم   اما

هیچکیو نمیشناختم خجالتقلب

تو تا اینجاشو بردی!!!

خلاصه اینکه  با کلی... رفتم ثبت نام کردمو پول دادمو..

چند روز بعد دیدم که عربستان صدور ویزا برای ایرانیارو متوقف

کرد

تا اینجاشو تو باختی!!!!

یه موقع هایی پیش اومده که مثلا میگین اه برو تنهام بزار...

میخوام تنها باشم!!!

اما تو دلتون هی منتظرین که نرن و بمونن و هی اطوارتونو بجا بیارنو ازین چیزا...

من 90% مواقع شامل این دسته میشم خجالت

اون 10% بقیشم مال زمانیه که سرکارم  و کلا همه چیز بجز چار دیواریه اتاق خودمون

برام سنگینه....

از هردری سخنی!!!

این اثرات خیلی ننوشتنه...

البته من نوشتم اماخب پست نکردم چونکه بی دلیله اینکه من بدون اینکه کسی بخواد

 اونو قاطی ناراحتیهام بکنم!!!

مامانم رفته ازنا ومن دلم تنگ شده... درست شبیه موقع هایی که از ازنا میرفتم اصفهان و هربار تا سال اخر من تو اتوبوس  یکم گریه میکردم...

بهاره امتحان داره و اینکه بهاره امتحان داره درست مثل اینه که همه ی ما امتحان داریم اینقدر که لوسه!!!! و کلا همرو شریک همه چیزش میکنه و من!!! منی که همیشه یکی تکلیفامو انجام میداده حالا باید واسه ابجی پاور پویینت درست کنم!!از خود راضی

میکشه منو خودشو بخونه اینارو... من حاضرم همه تکلیفاشو انجام بدم به شرطی که اصلا حرف نزنه و اینقدر توضیح نده که سخته زیاده نخونده میافته بعدشم شبیه این.... بسط میشینه رو کتب ابروی خاندانو میبره!!!

امروز جواب نهایی رو میدن که بالاخره به ما ویزا میدن یا نه؟!!

گرونیه لابد اسباب پذیرایی نداری من بیام خونت دیگه ایشالا یه فرصت دیگه که شمام

اماده بودی مزاحم میشم خدا جونم!!!

من الان تو روزهای پر فکرو  عصبانی هستم  شما بخواین واسه من که که خوب در بیام ازین روزا !!!!

روزهاتون خنک!!! :)

 

 نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم و خوب
می دانم

که گل در عقد زنبور است

اما یک طرف سودای بلبل،

یک طرف بال و پر پروانه
را هم

دوست میدارد

نیا باران پشیمان میشوی
از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی
کرد

من از جنس زمینم خوب می
دانم

که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته
های زرد کوچک نسیه میدادند

در اینجا قدر مردم را به
جو اندازه می گیرند

در اینجا شعر حافظ را به
فال کولیان در به در اندازه

می گیرند

نیا باران زمین جای
قشنگی نیست

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٤ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط عاطفه نظرات () |

دل نوشت :

من اول روز دانستم که این عهد

که با من می کنی محکم نباشد

که دانستم که هرگز سازگاری

پری را با بنی آدم نباشد

فکرهایم ته مزه تلخی دارد

زین روس که قلم در دست نداشتم

می نویسم اما...

نه برای تو

برای او که نگاهش را دریغ کرده نا مهربان شده

با تو بهار را زمزمه میکنم

می خواهم از وجود مهربانش که ثانیه ثانیه همراهیمان کند

و غبار را از وجودمان بر چیند...

دلهایتان در آستانه بهار اماده خانه تکانی از هر انچه است که بوی کهنگی دارد....

تلخی های مرا نیز بتکانید!!!

امید که  با بهار نو عاشق شوید
تا همه چیز دنیا را با چشم عاشق ببینید که روزگار بر شما خوش باشد!!

امید که کسانی که دوستشان می دارید قدر دوست داشتنتان را بدانند...

امید که خنده مهمان همیشگی لبهایتان باشد...

امید که تندرست و تنومند باشید و سال نو بیشتر به ملاقات مهربان یار روید که شما و من را فراموش نکند...

امید که لحظه ی تحول و تحویل سال لحظه ای  دمی بیاد من باشید و با قلب و روح پاک پر ازاحساستان مرا دعا کنید ...

امید که اشکی از چشم  زیبایی جاری
نشود مگر اشک شوق...

روزگارتان سبز....

روز نوشت :

دیروز وقتی از سرکار میرفتم خونه دنبال یه نقطه روشن بودم!

دنبال یه چیز که رنگ امید داشته باشه همینجوری که  با نگاه جستجوگر میرفتم  یه جوونه روی درخت چنار دیدم...امید وجود داره دنبالش بگردین ! پیدا میشه!!!

یه موقع هایی آدم حس میکنه که باید استیناشو بالابزنه و همت بکنه و زندگیشو خوشکل کنه من الان تو اون موقع ها هستم و تصمیم گرفتم واقعا یه کارهایی صورت بدم اول از همه که باید برای خودم برنامه سفر بزارم  چون نیاز مندش شدم دوم اینکه  چنرتا کلاس ثبت نام کنم اینکه چه کلاسایی نمیگم اما میگم کارهامو که مثلا از شماها خجالت بکشم و انجام بدم کارهامو سوم اینکه نهایت سعیمو بکنم که از کسی کینه به دل نگیرم و یکم صراحت بیان داشته باشم یعنی اینکه راحت صحبت کنم بخصوص مواقعی کا ناراحت میشم ....

این 2ماه گذشته  از یه نفر ناراحت بودم و ثانیه ثانیه این ناراحتی داشت تقویت میشد... و حتی اگه کوچیک بود  خودم داشتم  خیلی اونو بزرگش میکردم تا حدی که  ...

و این بده خیلی بده!!!

اگر کسی از شماها هم اینجوری هستش این عادتو ترک کنه و ببینه که چقدرخوبه این حس!!!

و برای من در این زمینه دعا کنید که موفق بشم....

تو سال جدید میخوام واسه ادما ارزش فرا میلیاردی قایل بشم چون دیگه میلیارد خیلی بی ارزش شده!!!!

مرگ فوق العاده نزدیکه  تو سال جدید میخوام حواسمو بیشتر جمع کنم .... من زنده بودن رو بیشتر از مردن دوست دارم وباید سعی کنم استفاده کنم از زنده بودنم!

تو سال جدید میخوام سعی کنم که به اموراتم بیشتر توجه کنم و با خودم شبیه کمد رفتار نکنم !!

تو سال جدید میخوام این خصیصه ی بسیار خوبمو تقویت کنم که هنگامی که از بشر رفتار زشتی صورت گرفت cut  کنم قبلا فکر می کردم این اخلاقم بده اما الان فهمیدم خیلی هم خوبه ....

شما ارزشتون فرا میلیاردیه چون ادمین اگر که حس کردین کسی هزار تومن هم میخواست از ارزشتون کم کنه  بهش حالی کنید که یه قرون نمی ارزه چون ادم نیست از خود راضی

با همین دیدگان اشک آلود،

از همین روزن گشوده به دود،

به پرستو به گل به سبزه درود!

به شکوفه، به صبحدم، به نسیم،

به بهاری که میرسد از راه،

چند روز دگر به ساز و سرود.

ما که دلهایمان زمستان است،

ما که خورشیدمان نمی خندد،

ما که باغ و بهارمان پژمرد،

ما که پای امیدمان فرسود،

ما که در پیش چشم مان رقصید،

این همه دود زیر چرخ کبود،

سر راه شکوفه های بهار

گریه سر می دهیم با دل شاد

گریه شوق با تمام وجود!

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط عاطفه نظرات () |

میدانم حالا همان نهایتی هست

که بی نهایت از آن بیم داشتم

حالا دیگر با این کفش های خسته

 زودتر از حدیث پلک هایت به انتهای دنیا میرسم..

این روزها که عاطفه ات اسیر بی مهری مدعیان مهر شده ...

تنهایش مگذار  مهربانم!!

خسته ام و غبار خستگی  شانه هایم را به زانو در آورده

لحظه ای تاب نگاه غریب را ندارم  عزیز برتر , یاریم ده!

از این خانه باید رفت ...

این خانه دلگیر است ..


امشب همین امشب..

فردا کمی دیر است !

امشب هم دیر است...

عاطفه ات کم طاقت شده ....

زیبانگار یارم  با دل من بساز بسان خوب رویانت....!

همین بود هشدارت بر من:

آنقدر دست‌هایت را باز نکن ،

کسی‌ تو را در آغوش نمی‌‌گیرد ، ایــســتــادگــی همیشه تــنــهــایــی‌ میاورد

همیشه در سختی ها به خودم میگفتم: "این نیز بگذرد"...

هنوز هم میگویم، اما حال میدانم آنچه میگذرد عمر من است نه سختی ها !

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط عاطفه نظرات () |

 

مهربان یار...

اوقاتمان مانند شکلات 87% شده است...

دلمان برای بودن شما لحظه ای فقط و فقط لحظه ای بی تاب شده است...

ظاهرا که شما جایی دور برای مسافرت مشرف شده اید؟! و آنجا بسی و بسیار
بشما خوش می گذرد

و خیال آمدن ندارید...

زیبانگار ... ما  در انتظار
نشسته ایم  می شود از آن مکان زیبا که در
آن کنگر میل نموده اید دل کنده و ثانیه ای ، دمی ، نفسی

از کنار خانه ما گذر کنید...

رحمانا... دلار گران شده است ... و از آنجا که شما دیر زمانیست در سفر
بسر میبرید حدس این حقیر این است که در مهد دلیران سر نمیکنید و همچنین حدس دوم
حقیر بر این است ، شما در بلاد کفر یا در کشورهای همسایه اشان اوقات میگذرانید...

ما پول داریم دل خوش نداریم ... 
با پولهایمان برایتان بلیط خریداری میکنیم که سفرتان راحت تر و کم هزینه تر
باشد!!!

من هم بجای شما بودم همانجا میماندم... و این جوجه های جینگیل فینگل
را فراموش میکردم!!!

خلاصه اینکه مهربون جون :

تو پایان هر جست
و جوی منی!!!!

امشب شب یلداس...

با هم بخوایم و برای هم بخوایم که امشب و باقی شبهامون  دلمون شاد و تنمون سالم باشه

حتی بلند ترین شب سال هم به صبح می انجامد....

فراموش کن غصه هایت را

فردا را بساز...

ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم

تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم

 

یجا خوندم :

وقتی وبلاگ نویسی تند تند پست
می گذاره یعنی حالش خوب نیست،

وقتی که مدت ها می گذره و چیزی
نمی نویسه معلومه حالش خوب نیست . . .

اصل اینه که اونی که حالش خوبه
اصولاً وبلاگ راه نمی ندازه !

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط عاطفه نظرات () |


Design By : Night Skin