.... اشک خیلی حرف دارد.

 

دل نوشت :

اشک سه حرف دارد

برای تو می نگارم

کاش می دانستی که من سکوتم حرف است....

کاش می دانستی مرا...کاش نگاهم را می دانستی و ای کاش..

دنیا را بغل گرفتیم ...

گفتند امن است!!!

 هیچ کاری با ما
ندارد .

خوابمان برد....

 بیدار شدیم
دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم



چه جانانه می نوازی این سنتور هزار آهنگ را

دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!"حــــال
مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ

خـــــــوب

.... اشک خیلی حرف دارد.

 

روز نوشت:

امروز رفتم بانک پایین محل کارم وقتی که به بانک رسیدم  دیدم

یکی از آقایون خدماتی دارن ازباجه پول میگیرن و من دیدم که

ایشون پولاشون رو گرفتن و با دستگاه شمارنده

هم پولشونو شمردن!!!

خب ای تا اینجای ماجرا!!!

من اومدم بالا و بعد از چند دقیقه دیدم که اون آقای خدماتی

نشسته تو کریدور و داره گریه میکنه چون یه آقای مسن خیلی

مظلوم و آروم هم هستش دل آدم با اون صحنه

ریش میشد!!!

و من روم نشد جلو برم به همکارم گفتم که این اقا داره گریه

میکنه ...همکارم با تعجب اومد و ازش پرسید چی شده و اون اقا

با همون گریه و زاری گفت کل پولمو و مدارکمو زدن.....

و اینکه من اون لحظه چقدر داشتم از غصه دق میکردم

بماند...وهمش تو فکرم این بود که چقدر میتونم بهش بدم...

همکارم هم رفت از چند نفر پرسید که اگه موافق باشن پول

بزارن بدیم بهش...

 خلاصه سرتونو درد نیارم!!!

به اقایون دفتر گفتیم که این بنده خدا داره گریه میکنه اینجوری

شده دریابینش اونام بندگان خدا رفتن دنبالش که صحبت کنن

ببینن چی شده!!!!

حالا همه ناراحت تو این فکر که نامه بزنن به این بنده خدا پولی

بدن و .....با چند نفر که صحبت کردیم بیان شد که فاصله بانک تا

اداره ما که کمتر از 100 متره و هم محدوده اداره ما دوربین مدار

بسته است و هم محدوده بانک... پس میشه پیگیری کرد!

اقایون از این اقای خدماتی خواستن که بیاد و برن بانک و اعلام

کنن و با حراست دوربینارو چک کنن!!!!

حالا همه این مدت این اقا داره گریه می کنه!!!

اما این اقا گفتن که نه نمیخوام! من از پولم گذشتم . دزد رو واگذار کردم به خدا... اون

پول دیگه بر نمیگرده!!!

خب....

میشه همچین چیزی؟!!!!

خلاصه اقای معاون ما ظاهرا میخواد که مدیر خدمات بیاد و این

اقارو راضی بکنه که بره اعلام کنه و پیگیری گناه داشته خب!!!!

اونام میانو هر چی میگن این اقا راضی نمیشه که بره!!!

باز از من پرسیدن مطمئنی دیدیش گفتم بله من ایشونو باپول

دیدم از بانک اومد بیرون....

خلاصه ...

این اقارو مجبور میکنن که در کمدتو باز بکن میگه کلید ندارم

میگن خب میشکونیمش و ...

بعد باز میکنه و پول و همه چیز توش بوده....

حالا دیگه دل شکسته ما و .... اشک های این اقا... اینکه چی شد که ما این شدیم ... چه بر سرمان "آمده و   .... خواهد آمد با شما ......

/ 8 نظر / 32 بازدید
رضا

از مطالب بسیار زیبای وبلاگت در وبلاگم استفاده کردم راضی باش ممنونم از اینکه به من سر می زنی و منو لینک می کنی این آدرس سایت من است rezap502.epage.ir این آدرس وبلاگ عمومی من است rezap502.persianblog.ir این آدرس وبلاگ سیاسی من است r502p.persianblog.ir و این هم آدرس وبلاگ عقل و عشق است rp502.persianblog.ir

امین

سلام وبلاگ جالبی دارید. ممنون میشم به ما هم سری بزنید.

یک دوست

همه باور كردند لبخند هاي دروغينم را و خوب مي دانم كسي باور نخواهد كرد حقيقت اشك هايم را... آنکه ویران شده از یار مرا می فهمد، آنکه تنها شده بسیار ، مرا می فهمد چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام که فقط ریزش آوار مرا می فهمد . . . از پاسخ من معلمان آشفتند از دهانشان هر چه در آمد گفتند اما به خدا هنوز من معتقدم از جاذبه تو ، سیب ها می افتند... هر دو چشمان تو دنیای من است، گر نمی بینم تو را ، یادت نگهدار من است... ندارم لحظه ای از تو رهایی امان از عشق، امان از این رهایی تمام ترس من ناگفته پیداست مبادا بین ما افتد جدایی... سلام امشب از اون شبایی بود که شاید بی دلیل، شایدم نه، نمیدونم یه جور خاصی بود... اومدم وبگردی یاد وبلاگ شما افتادم که دیدم مطلب جدید البته واسه من جدید چون من تازه دیدم گذاشتین و از بد شانسی شماست دیگه و باید ببخشید که دوباره قسمت نظراتتون با پیام های شاید نا مربوط من پر میشه...در مورد عکسی که گذاشتین واقعاً دوسش داشتم، یه جورایی حال و هوای این روزای من و کاملاً به تصویر کشیده و اما روز نوشتتون:

یک دوست

سادگی زیبا نیست، این نشانی است که بر نقش دلم نقش شده ولی افسوس چه دیر، این دل ساده بی آلایش درد را باور کرد، به چه می اندیشی؟ و چه می اندیشی؟ که چرا آمده ایم؟ یا چرا باید رفت؟ و من امروز به تلخی دیدم، ساده دل بود دل ما که گمان داشت صداقت زیباست، غرق دردیم، ولی می خندیم خنده ای زهرآلود، بدتر از ناله شب عمق شب پیدا نیست، زندگی زیبا نیست... ته دل نوشتتم من و یاد این شعر انداخت که صد در صد خوندینش........ حال من خوب است غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند، خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!! ، خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند، دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست، سنگ را بستند و سگ آزاد شد، یک شبه بیداد آمد داد شد، عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام، عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم، بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است، در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم، بعد ازاین با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم،

یک دوست

نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست، بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست،درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم،من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟ قفل غم بر درب سلولم مزن!من خودم خوش باورم گولم مزن!من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش،آه!در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود! وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود،از درو دیوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد،خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اینهمه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی،کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام، عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود،گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟نه!

یک دوست

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه! هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت، چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست، گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفأل می زنم، حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم" همیشه شاد و سرحال و موفق باشید، راستی به همسرتون سلام برسونید و بگین من کماکان منتظر ناهار ازدواجتون هستم... و گرنه مجبورم به مدت 1 هفته ناهارای خواهرتون رو بردارم... حالا دیگه تصمیم گیری با شما دیگه یا خواهرتون رو دوست دارید و زود من و دعوت می کنید یا نه دوسش ندارید و یه هفته بدون ناهار میزارینش.... آهنگ وبلاگتون هم بی نظیره در پناه خدا.....

علی

سلام احوال شما خب اینم یه جورش تو نگاه چی به روز مردم آوردم خودشون سر راه بانک تا اداره پولای خودشون میدردن بیچاره چی کشیده اون لحظه مثل یارمو که از دست زنش عصبانی شد سرش زد تو دیوار بعد فهمید زن نداره اینم بعد فهمیده پول داره[گل]