از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم..

 

مهربان یار...

اوقاتمان مانند شکلات 87% شده است...

دلمان برای بودن شما لحظه ای فقط و فقط لحظه ای بی تاب شده است...

ظاهرا که شما جایی دور برای مسافرت مشرف شده اید؟! و آنجا بسی و بسیار
بشما خوش می گذرد

و خیال آمدن ندارید...

زیبانگار ... ما  در انتظار
نشسته ایم  می شود از آن مکان زیبا که در
آن کنگر میل نموده اید دل کنده و ثانیه ای ، دمی ، نفسی

از کنار خانه ما گذر کنید...

رحمانا... دلار گران شده است ... و از آنجا که شما دیر زمانیست در سفر
بسر میبرید حدس این حقیر این است که در مهد دلیران سر نمیکنید و همچنین حدس دوم
حقیر بر این است ، شما در بلاد کفر یا در کشورهای همسایه اشان اوقات میگذرانید...

ما پول داریم دل خوش نداریم ... 
با پولهایمان برایتان بلیط خریداری میکنیم که سفرتان راحت تر و کم هزینه تر
باشد!!!

من هم بجای شما بودم همانجا میماندم... و این جوجه های جینگیل فینگل
را فراموش میکردم!!!

خلاصه اینکه مهربون جون :

تو پایان هر جست
و جوی منی!!!!

امشب شب یلداس...

با هم بخوایم و برای هم بخوایم که امشب و باقی شبهامون  دلمون شاد و تنمون سالم باشه

حتی بلند ترین شب سال هم به صبح می انجامد....

فراموش کن غصه هایت را

فردا را بساز...

ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم

تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم

 

یجا خوندم :

وقتی وبلاگ نویسی تند تند پست
می گذاره یعنی حالش خوب نیست،

وقتی که مدت ها می گذره و چیزی
نمی نویسه معلومه حالش خوب نیست . . .

اصل اینه که اونی که حالش خوبه
اصولاً وبلاگ راه نمی ندازه !

 

/ 12 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سروش

چرااااااا خوبببب نیستییییییییییییییییییی

هدایت

مگه شما اوقات خارجیم دارین؟!! بابا خارجی! حالا کی گفت می‌خوام بخورم؟! D:

یک دوست

"ای کاش دلت از دل تنگم خبری داشت، یا ناله ی من در دل سنگت اثری داشت، ای کاش غباری ز گذرگاه تو بودم تا چشم تو گاهی به غباری نظری داشت" سلام قسمت اول نوشتتون رو دوست داشتم، هرچند من عاشق شکلات تلخم و طعم تند، بر عکسِ ... و دوستش که بی سلیقن و متاسفانه تلخ خور نیستن ولی خب کاریشون نمیشه کرد دیگه بالاخره خدا بعضی ها رو هم بی سلیقه آفریده دیگه... بگذریم، مهربان دستانم را رها نکن ،که دستانم تنها امید وصلم به توست و قلبم را تنها مگذار، که دردی عظیم درونش قرار خواهد گرفت و چشمانم را با امید نگاهت نگاه دار. خدایا تمام روزهادلم گرفته و به انتظار آمدنت آغوش باز کرده ام، نمی دانم می آیی؟ بگو که می آیی تا با یادت دلخوش باشم در این اوج تنهایی ... خب خیلی عذر می خوام که شب یلدا رو اینقدر دیر تبریک می گم، راستش یه چند روزیه که دارم فقط نفس می کشم زیاد حواسم نیست خیلی سخته کسی رو که دوست داری جلوت ذره ذره آب شه و تو نتونی هیچ کاری براش بکنی و فقط به انتظار بشینی و از خدا بخوای که بهش آرامش بده حالا یا با گرفتنش و یا با دوباره زنده کردنش. خب به خاطر تاخیر تبریک یه شعر براتون می ذارم امیدوارم خوشتون بیاد.

یک دوست

بازم یلدا رو هم به شما هم به همه خانوادتون تبریک می گم.( هرچند کار من توی این یکی دو ماهه شده فقط تبریک گفتن و کار شما شیرینی این همه مناسبت رو ندادن... باز یادم افتاد حالا مجبورم فردا دوباره یه گریزی به یخچال بزنم) بیا برگرد ای زیبا، مدارا کردنش با من، اگر پژمرده این احساس،احیا کردنش با من، غبارغم نشسته روی هرچیزی دراین خانه، امید جشن دیدار است ، بر پا کردنش با من، نشست آنکس که زیرپای تو،اکنون که بازآیی، شود چون مرغ سر کنده،تماشا کردنش بامن گرفتم گوشه ی عزلت، ندارد راه کس این جا، تو پشت در نمی مانی ،بیا،وا کردنش با من تو با من مهربان تر باش، بهر رفع دلگیری همیشه راه حلی هست، پیدا کردنش با من، فدای ناز لبخندت ، ندارد ارزشی جانم چو تسکینت دهد این تحفه! اهدا کردنش با من چو شوری نیست درجانت و نه انگیزه ای درتو، تو قلبت را به من بسپار شیدا کردنش با من، تو از من شعر می خواهی؟ مکن پروا تو از سختی، فقط دستور، دریک جمله، اجرا کردنش با من شب وصلم اگر کوته، فلک نامهربان باشد بیافزایم زعمرخویش یلدا کردنش با من اگر همراه من بودی و دیدی آشنایی را مسلط راه خود بر گیر، حاشا کردنش با من

یک دوست

چــوشرطی می نویسی بهر برگشتن مسلم دان نخوانده متن ایـن مکتوب امضا کردنش با من همه گویند مرغی که پرید از بام، دیگر برنمی گردد به جو باز آید آب رفته؟ پایا کردنش با من بدی گرگفت بد خواهی، زقلب تیـره اش بگذر به نیروی کلام و هجو، رسوا کردنش با من اگر آن اعتماد قبلی اش یک باره برگردد به لطف او امیدی هست ، اغوا کردنش با من ( دکتر مصطفی اعتماد زاده) کلام آخر: سرمایه هر دلی حرفهایی است که برای نگفتن دارد. در پناه خدا

هدایت

بابا خارجی! حالا خارجیا کجا برن!؟؟! شما با کادوهای من چی کار دارین به کادوهای خودتون چشم داشته باشید، دهه!

یک دوست

"من درد خود به واعظ شهر گفته ام ولی، هر نسخه ای نوشت دوایش شفا نداشت، میدان عشق و عاشقی و این همه شهید، صد آفرین تو را که تیرت خطا نداشت، رفتم به کوی حضرت محبوب در سحر، من التماس کردم و او اعتنا نداشت، سالک مکن تعجب از این رسم روزگار، ننگ از برای ما، ز بزرگان صدا نداشت" سلام، خیلی خیلی زیاد از ابراز همدردیتون ممنونم، واقعاً غیر از تشکرو قدردانی حرفی دیگه واسه گفتن نیست، بعضی وقت ها شما مادر بزرگت که فوت می کنه فقط مادر مادرت یا پدرتِ بوده و شما بر حسب وظیفه چند وقت یه بار بهشون سر زدی، ولی اگه اون مادر بزرگ یه جورایی حق گردنت داشته باشه و به نوعی مادر دومت باشه که تو خیلی گرفتاریهات راهگشات بوده و باهاش یه مدتی دوتایی زندگی کرده باشین، اونوقت دوریش یه خورده سخت تر میشه، بازم از همدلی تون ممنون. بگذریم در مورد نوشتهاتون هم باید حرفم و اصلاح کنم، شما کلاً گرم و با احساس می نویسی و من واسه آدمای با احساس و با معرفت و با عاطفه ارزش زیادی قائلم. جمله پیام قبلیم رو اینجوری اصلاح می کنم "قسمت اول نوشتتون رو بیشتر دوست داشتم."

یک دوست

راستی همینطور که خودتون می دونید در حال حاضر خیلی آدما هستن که حالشون اصلاً خوب نیست و وبلاگ ندارن و بر عکس خیلی ها هم حالشون خیلی خوبه، ولی وبلاگ دارن، زیاد مطلب اون نوشته رو جدی نگیرید. کلام آخر: " اندکی سکوت کنیم شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد" در پناه خدا

علی

سلام آخه عزیز من مگه با این وضعیت هچل هفت دل خوشم گیر میاد حرفا میزنی ها. یه جک:تبریک.....پس از پوشیدن لباس نو:ایسه بیدی آدمی!!

تورج

سلام. این پستت اتیشم زد